قسمت بیست و هشتم (بخش اول):
چند روزی گذشت و موقعیت رو آماده صحبت با پدرم کردم. او تازه از کارخونه برگشته بود، لیوان شربتی به دستش دادم و بعد از نوشیدنش تشکر کرد و روی مبل نشست.
کنارش نشستم و نگاهش کردم ، باید از حالت چهره اش می فهمیدم که آیا موقعیت مناسبی هست یا نه. خوشبختانه آثاری از خستگی دیده نمی شد و لبخندی رو لبانش نقش بسته بود.
سر صحبت رو باز کردم و گفتم:" بابا جون میخواستم در رابطه با یه موضوعی باهات صحبت کنم " جواب داد:" بگو دخترم گوش میدم"
نگاهم رو به دستای پدر دوختم و گفتم:" راستش... نمیدونم چطور بگم ... بابا جون ، کاش سینا این کار رو می کرد..." پدرم که متوجه استرسم شد گفت:" چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ بگو جون به لب شدم" جواب دادم:" نه نه بابا جون چیزی نشده ، حقیقتش ..." چشمانم رو بستم و تند گفتم:" من عاشق یکی از همکلاسی هام هستم..." طپش تند قلبم رو حس می کردم ، هر آن احساس می کردم که ضربه ای به صورتم خواهد خورد.
لبم رو می گزیدم و منتظر جواب پدر بودم. صدایی از او نشنیدم ، چشمانم رو باز کردم ، نگاهش به من زوم شده بود ، پرسید:" کی؟ نگو که همون پسر اون شبه.... اگه درست یادم باشه...پرهام؟"
تنم می لرزید ، سرم رو پایین انداختم و آروم جواب دادم:" بله بابا...."
از جایش بلند شد و کنار پنجره رفت ، دستی به سرش کشید و به فکر فرو رفت. احساس بدی داشتم، هیچ وقت از پدرم تا به این حد نترسیده بودم ، به کنارش رفتم و گفتم:" بابا جون به خدا اون پسر بدی نیست...اجازه بدید باهاتون صحبت کنه..."
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:" من یه تار موی مهیار رو به هیچ پسری نمیدم ، این رو تو گوشت فرو کن من اجازه ی همچین چیزی رو نمیدم... حالا هم زود برو تو اتاقت"
اشک ناخودآگاه صورتم رو پوشوند ، پله ها رو دویدم و به اتاقم رفتم. روی زمین نشستم و سر رو زانو گذاشتم و گریه کردم.
باورم نمی شد که پدرم مخالفت کرده ، چرا احساس من براش مهم نیست... به خودم می گفتم من نباید کوتاه بیام ، من عاشق پرهامم ، نمیتونم او رو با مهیار عوض کنم ...
تا شب توی اتاقم بودم و گریه می کردم ، شب سپیده زودتر از سینا برای سر زدن به ما اومده بود. در اتاقم رو می زد و من باز نمی کردم ، خسته شد و پایین رفت. یک ساعتی گذشت ، سینا هم اومد ، این دفعه نوبت او بود ، چند ضربه ای به در زد. از این سر و صداها خسته بودم ، بلند شدم و در رو باز کردم و روی تخت نشستم ، سینا که با چشمای پف کرده ی من مواجه شده بود رو به روم نشست و شونه هام رو با دستاش گرفت. نگاهم می کرد و می گفت:" سارینا... داری چیکار می کنی با خودت... باید به پدر فرصت بدی ، مطمئن باش راضی میشه "

سپیده هم وارد شد ، از دیدن صورت و چشمانم ترسیده بود ، دوباره به گریه افتادم و گفتم:" نه سینا... پدر از اول هم مهیار رو دوست داشت و برای من انتخاب کرده بود. بدون اینکه نظرم رو بپرسه ، سینا من بدون پرهام زنده نمی مونم. تازه فهمیدم معنی عشق چیه..." دستای سپیده رو گرفتم و ملتمسانه به هر دو گفتم:" خواهش می کنم کمکم کنید.... "
چند دقیقه ای آنجا بودیم ، به اصرار سپیده بلند شدم و به صورتم آبی زدم و پایین رفتم.
بابا ولی مشغول نصب لوستر جدیدی بود که پدر به تازگی خریده بود ، سلامی گفتم و نشستم.
نگاهم کرد و گفت:" باباجان چیزی شده؟ ناخوشی خدای نکرده؟ بگم کوکب برات جوشونده بیاره؟" از روی اجبار لبخندی زدم و با اشاره ی سر به او فهماندم که مشکلی نیست.
موقع شام بود و میلی نداشتم ، رو به روی تلویزیون نشستم و خودم رو سرگرم تماشا نشون دادم. سینا سر میز شام با پدر به آرامی صحبت می کرد. در دل خدا خدا می کردم که پدر راضی بشه.
پس از صرف شام همگی برگشتند و پدر شروع کرد به صحبت:" من یک بار حرفم رو زدم ، بای آخر هفته منتظر عمه راحله می مونی و دیگه هیچ حرفی درباره ی اون پسر نمی شنوم"
سینا گفت:" اما پدر شما داری اشتباه..." پدر حرفش رو قطع کرد و گفت:" گفتم دیگه صحبتی در این باره نکنید" بعد هم به اتاقش رفت. نگاهم روی سپیده و سینا می چرخید ، با بغض گفتم:" دیدید؟ ... کسی با مخالفت پدر نمیتونه مقابله کنه... "
سپیده فکری کرد و گفت: "ولی به نظر من یه نفر میتونه" با نگاهم از او پرسیدم که منظورش کیه؟ رو به سینا کرد و گفت:" مهیار... او میتونه برای خواستگاری نیاد...فقط او میتونه کمک کنه"
سینا که این موضوع رو مضحک تصور می کرد گفت:" آخه چی میگی ؟ ما بهش بگیم که نیا؟ مگه میشه؟ خودت می دونی که اون چقدر سارینا رو دوست داره ، از خداشه که زودتر او نرو بدست بیاره "
سپیده دوباره به فکر فرو رفت ، اما من هنوز به حرف سپیده فکر می کردم ، به نظرم حرف خوبی زد. اما چطور می تونستم این خواسته رو ازش داشته باشم. دیر وقت بود ، سینا و همسرش به خونه خودشون رفتند و من هم همانجا به خواب رفتم.
صبح روز دوشنبه بود ، زمان به سرعت می گذشت و من نگران آخر هفته بودم.
با پرهام تماس گرفتم و او رو در جریان ماجرا قرار دادم ، از این بابت ناراحت به نظر می رسید ، می گفت که فعلا با خانواده اش صحبتی نکرده تا من تصمیم آخر رو بهش اطلاع بدم.
این حرکت پرهام رو نمی پسندیدم ، باید با مادرش صحبت می کرد ، تا من از طرف اون خاطر جمع باشم اما او چنین حرکتی نکرده بود و حس می کردم تلاش من برای رسیدن به او بی فایده است.
عصر بود که مهیار تماس گرفت. صداش گرفته بود ، سلام کردم و او گفت:" سارینا من تموم تلاشم رو برای مخالفت با مامان انجام دادم و تا الان موفق نشدم ، اون به من میگه که داری از روی اجبار مخالفت میکنی...سارینا اون از علاقه ی من به تو خبر داره ، و الان اصلا قانع نمیشه که برای خواستگاری نیاد... به خدا دیگه نمیدونم برای کنار کشیدنم از زندگی شما چه کار باید کنم... " جمله ی آخر رو گفت و به گریه افتاد ، گریه می کرد و بند بند بدنم می لرزید ، از اینکه تا این حد از خودگذشتگی مهیار رو می دیدم عذاب می کشیدم.
اون واقعا نمیخواست که خودش رو کنار بکشه و به خاطر عشقی که من داره میخواد این کار رو کنه... اما پرهام...حتی به خودش زحمت نداد که کسی رو در جریان قرار بده...
نزدیک شب بود و دلم خیلی گرفته بود ، به خاله زنگ زدم و گفتم که میرم پیشش.
تا خونشون نیم ساعتی راه بود ، براش یه شاخه گل مریم خریدم ، مثل مادر خدابیامرزم عاشق این گل بود.
زنگ رو زدم و خاله شخصا برای باز کردن در اومد. بغلش کردم و مرا بوسید. گل رو به دستش دادم و تشکر کرد، از دیدنم خوشحال بود ، مرا به داخل خونه هدایت کرد. نشستم و گفتم:" خاله جون باید ببخشی که بد موقع مزاحم شدم... اما واقعا به درد و دل باهاتون نیاز داشتم"
کنارم نشسته بود و سرتا پام رو با شوق نگاه می کرد. گفت:" خاله جون این حرف رو نزن ، نمیدونی چقدر خوشحالم کردی که اومدی... بذار برات یه چیزی بیارم بخوری بعد مفصل با هم صحبت می کنیم"
بلند شد و رفت ، من هم مانتوم رو در آوردم و منتظر اومدن خاله شدم. چند دقیقه ای بعد با سینی شربت و شیرینی برگشت. روی میز گذاشت و ازم خواست زودتر بخورم. من هم لبی تر کردم و گفتم:" راستش خاله جون... به خدا دلم داره می ترکه... نمی دونم دیگه باید به کی بگم که کمکم کنه... خاله ، مهیار آخر هفته برای خواستگاری میاد خونمون..."
خوشحال شد و گفت:" خب خدا رو شکر ... کی از مهیار بهتر... خیلی پسر خوبیه... من که به آقا بودنش شک ندارم ، مادر خوبی هم داره ، نگران چی هستی خاله؟"
جواب دادم:" می دونم... به خدا همه ی اینا رو می دونم... اما خاله من... من... چطور بگم... من به شخص دیگه ای علاقه دارم"
او همونطور نگاهم می کرد ، من هم ادامه دادم:" پرهام اسم یکی از هم کلاسی هامه ، من و اون بهم علاقه مندیم. من دوستش دارم ، نمیخوام عروس عمه بشم... کمکم کن خاله زری"
خاله لیوان شربتی که دستش بود رو روی میز گذاشت ، کمی فکر کرد و گفت:" پدرت در این مورد چی میگه؟ چیزی می دونه؟"
با تکان دادن سر جوابش رو دادم و گفتم:" مخالفه"
ادامه داد:" عزیز دلم ، میدونم الان تو دلت چه خبره ، ولی باید به اعصابت مسلط باشی و بیتشر با پدرت صحبت کنی تا متوجه بشه که عشق تو به پرهام خیلی بیشتره. "
جواب دادم:"شما خودتون می دونید که پدر علاقه خاصی به خواهر زاده اش داره ، به من اجازه صحبت نمیده "
خاله که انگار به دلش شک افتاده بود نگاهم کرد و گفت:" یه چیزی ازت می پرسم روش خوب فکر کن بعد جواب بده ، تو واقعا به پرهام علاقه داری؟ آیا از علاقه ی اون به خودت اطمینان داری؟ مطمئنی که با اون خوشبخت میشی؟ "
از این سوالا خسته بودم نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:" شمام که حرف بقیه رو میزنی خاله زری، معلومه که ما هم رو دوست داریم ، ببخشید خاله من باید برم... " بلند شدم و ازش تشکر کردم ، دنبالم می اومد و اصرار داشت که شب رو پیشش بمونم ، اما من اصلا حال و روز خوبی نداشتم و رفتم.
خورشید نیمه جون دیگه جاش رو به ماه درخشان داده بود ، نگاهم به آسمونا بود ، راه می رفتم و با خدا حرف میزدم ، دلم از همه چی گرفته بود ، دلم اسیر کسی بود که تازگیا بی مهری جای محبتاشو گرفته بود ، و حالا یه عاشق چندین ساله از راز دلش رو نمایی کرده بود...
عقربه های ساعتم رمق حرکت نداشتند ، درست مثل خودم . تو پیاده روی ولیعصر راه می رفتم و آدمای جور واجور از کنارم رد می شدن. دختر پسرای عاشق که دستاشون رو جوری تو دستای هم گره کرده بودن که گویی می خواستن هیشکی اونا رو از هم نگیره...
نگاهشون می کردم و آتش گرفتن قلبم رو حس می کردم. بدنم گر گرفته بود و همون سر درد همیشگی به سراغم اومد. دستم رو جیب مانتوم بردم و گوشیم رو در آوردم ، دستام حس نداشتن ، شماره ی پرهام رو گرفتم ، جواب داد:" جانم بفرماید" صداش رو که شنیدم قطره اشکی روی صورتم چکید. گفتم:" پرهام میخوام ببینمت " چند دقیقه ای گذشت و اومد همونجایی که بهش گفتم. با هم به پارک رفتیم ، نگران به نظر می رسید و دائم گوشیش رو چک می کرد. نگاهم کرد و گفت:" سارینا جان چی شده؟ برای چی انقدر بهم ریختی؟"
بدون اینکه نگاهش کنم جوابش رو دادم:" پرهام داغونم ، من ... من عاشقت شدم پرهام"
دست خودم نبود ، قطرات اشک روی صورتم بازی می کردند.
سکوتی کرده بود که برام تلخ به نظر می رسید. جواب داد:" سارینا؟ تو؟.... واقعا؟؟؟ تو عاشق من شدی؟؟؟ باورم نمیشه"
مثل دیوونه ها به نظر می رسید. لبخند مصنوعی روی لباش بود و چشماش چیز دیگه ای میگفتن. گفت:" حالا چرا ناراحتی؟" ماجرای مخالفت پدرم رو تعریف کردم اما حرفی از علاقه ی مهیار و جریان خواستگاری نزدم. ایستاد و دستش رو به نرده ی کنار استخر تکیه داد و گفت:" سارینا ... راستش... من..." با کنجکاوی حرکاتش رو زیر نظر داشتم و منتظر شنیدن حرفش بودم ، آهی کشید و ادامه داد :" سارینا... به خدا زبونم برای گفتن این حرف نمی چرخه ، اما میگم... من با مادرم صحبت کردم" حس خوبی پیدا کردم ، اما دلشوره داشتم ، پرسیدم:" خب ؟ جوابش چی بود" اومد جلو ، تو چشمام نگاه کرد و گفت :" متاسفم سارینا ، مادرم من رو تو عمل انجام شده قرار داده... اون از طرف من از دختر یکی از اقوام خواستگاری کرده و اونا هم از خدا خواسته قبول کردن... خدا میدونه وقتی این قضیه رو فهمیدم چه حالی بهم دست داد.... دو شب خونه نرفتم ... اما از تصمیمشون کوتاه نمیان ، سارینا هفته ی دیگه مراسم..."
دنیا دور سرم می چرخید ، حرفهای پرهام توی گوشم تکرار می شدن ، باورم نمیشد ، یعنی مادر پرهام ... اصلا فکرش رو هم نمی کردم ، خدای من... مگه من چقدر تحمل دارم، حالم اصلا خوب نبود ، پرهام ترسیده بود و صدام می کرد. پدرم چند بار باهام تماس گرفته بود ، اما قادر به جواب دادن نبودم.
به ناچار گوشی رو به پرهام دادم و اون به پدرم خبر داد که حالم خوب نیست. کمی آب می ریخت روی صورتم و کمی با برگی که روی زمین افتاده بود بادم می زد.
صدای دخترم گفتن پدرم رو می شنیدم ، وقتی بالای سرم رسید دستش رو گرفتم و به زور روی پا ایستادم ، پرهام سعی می کرد برای پدرم توضیح بده که چطور این اتفاق افتاده ، اما پدرم خودش رو به نشنیدن زد و من رو به داخل ماشین هدایت کرد. به سمت خونه حرکت کردیم ، برای لحظه ای به عقب برگشتم و چهره ی پر استرس پرهام رو که رفتن ما رو نظاره می کرد دیدم.
سرم رو به صندلی تکیه دادم و منتظر شدم که به خونه برسیم ، پدرم نگران حالم بود اما سکوت کرده بود. به خونه رسیدیم ، پدر کوکب رو صدا زد و من به همراه او به داخل خونه رفتم ، از دیدن حالم ترسیده بود و می گفت:" دختر کجا بودی ، هیچ می دونی ساعت چنده ، بنده خدا پدرت از نگرانی داشت سکته می کرد" دستم رو روی سرم بردم ، چشمانم رو بستم و گفتم:" خواهش میکنم کوکب... نمیخوام چیزی بشنوم ، مگه حالمو نمی بینی... تو رو خدا ولم کنید...بذارید به درد خودم بسوزم..."
باز هم با یه آرامبخش به خواب رفتم ، اما فقط تونستم یک ساعت بخوابم ، بیدار شده بودم و مثل دیوونه ها با خودم حرف می زدم و اشک می ریختم...
چرا این اتفاق افتاده... من پرهام رو با تمام وجود دوست داشتم ، سرنوشت هیچ وقت روی خوش بهم نشون نداده بود. همه ی روزهای زندگیم روزهای بارونی بود.
چرا زمونه روی دوست داشتنی هات دست میذاره و اونا رو ازت می گیره. تا نزدیک صبح بیدار بودم . دیگه نا نداشتم ، روی زمین به خواب رفتم.
صدای اذان خواب رو از چشمام ربود ، یک نگاه به بیرون پنجره انداختم و یک نگاه به ساعت... ظهر شده بود. می خواستم برم پایین که ، با در قفل شده مواجه شدم. چند باری با دستگیره بازی کردم اما باز نمی شد. با دست ضربات آرومی به در زدم و کوکب رو صدا زدم. اما جوابی نشنیدم...
بلند تر کوبیدم و با صدای بلند صداش می کردم ، اما باز هم جوابی نشنیدم. از این حرکت عصبی بودم ، برگشتم و روی تخت نشستم. دنبال گوشیم گشتم که با کسی تماس بگیرم.
اما اثری از گوشی هم نبود ، چرا من زندانی شده بودم ، گوشی تلفن رو برداشتم خوشبختانه یک راهی برام باز مونده بود. شماره سپیده رو گرفتم ، خونه بود و غذای ناهارشون رو آماده می کرد ، موضوع رو براش تعریف کردم وازش خواستم که زودتر خودش رو برسونه.
پنجره اتاقم رو باز کردم و کمی نفس کشیدم ، کسی جز پدرم نمیتونست این کار رو انجام بده .
نگاه به در دوخته شده بود و انتظار اومدن سپیده رو می کشیدم.
نیم ساعتی گذشت ، کوکب رو دیدم که از بیرون می اومد ، پشت سر او هم سپیده به داخل اومد. با دیدنش قوت قلب گرفتم ، دستم رو تکان دادم و او هم با عجله اومد بالا.
پشت در اتاقم ایستاد و دنبال کلید می گشت. اما تلاشش بی فایده بود ، چون باید تا اومدن پدر صبر می کرد. همونجا نشستم ، سرم رو به در تکیه دادم و از اتفاق دیشب گفتم.
او هم مثل من شوکه شده بود و ناراحت بود. بالاخره پدر اومد ، سپیده با پدرم صحبت می کرد و خواهش می کرد که در رو باز کنه.
ابتدا با مخالفت او رو به رو شد اما چند لحظه ای بعد خود پدر اومد و در رو باز کرد ، اما بدون گفتن هیچ کلمه ای به اتاق خودش رفت. از اینکه از اتاقم بیرون اومده بودم خوشحال بودم ، انگار چند سال اون تو حبس بودم.
سپیده با دیدنم به سرعت به آشپزخونه رفت و با یک لیوان آب قند برگشت ، ازش گرفتم و بعد از خوردنش کمی حالم بهتر شد. گفتم:" سپیده دیگه تموم شد...یعنی من باید پرهام رو فراموش کنم؟ سپیده چرا اون نتونست با خانواده اش مخالفت کنه؟ چرا پا به پای من نیومد؟ "
سپیده خواست لب به سخن باز کنه که سینا از در وارد شد.
سلامی کردم و نشستم ، رو به سپیده کرد و گفت:" خانوم غذای من بیچاره رو برداشتی آوردی اینجا؟ منو بگو با چه شوقی رفتم خونه بعد با تماس جنابعالی برگشتم به خونه پدری..." سپیده که موقعیت رو مناسب شوخی نمی دید با اشاره از سینا خواست که به آشپزخونه بیاد.
چند دقیقه ای گذشت و پدر هم به پایین اومد. موج عصبانیت رو تو چهره اش می دیدم ،
خطاب به من گفت:" مگه من نگفتم دیگه دور اون پسر رو باید خط بکشی؟ دیشب اونجا چه کار می کردی ؟ اگه اصرار سپیده نبود چند روزی رو اونجا حبست می کردم" سینا پدر رو به آرامش دعوت کرد و کنار او نشست و گفت:" ببینید پدر سارینا و پرهام بهم علاقه دارن... ازتون خواهش می کنم که کمی معقولانه تر فکر کنید و به او هم اجازه ی انتخاب بدید ، اونه که باید زندگی کنه..." سرم پایین بود ، با کی زندگی کنم... با کسی که دیگه قرار نیست مال من باشه ، این همه تلاش برای کی بود ، برای کسی که یکی دیگه اون رو از من دزدید.
بلند شدم و گفتم:" اشتباهم رو قبول دارم پدر... لطفا من رو ببخش... خواهش می کنم بذارید کمی با خودم فکر کنم... زندانیم نکنید ، قول میدم دیگه نرم ببینمش... خواهش می کنم پدر..."
آن ها رو تنها گذاشتم و به اتاقم برگشتم. نگاهی به تقویم روی میز انداختم ، سه شنبه بود ، فقط دو روز دیگه به اومدن مهیار مونده بود.
کنار تقویم گوشیم رو دیدم ، از مهربانی پدرم شرمنده شدم. برداشتم ، چند تماس از دست رفته از پرهام داشتم ، خودم با او تماس گرفتم. بهش اطلاع دادم که حالم خوبه و نگران نباشه ، از اینکه صدام رو شنید ابراز خوشحالی کرد ، باز هم بغض راه گلوم رو بست ، ازش پرسیدم:" پرهام تو واقعا میخوای از پیش من بری؟ تا کی با منی پرهام؟ ..." با ناراحتی جواب داد:" خواهش می کنم در این مورد صحبت نکن سارینا... بذار این چند روز با تلخی تموم نشه..." جواب دادم:" تلخی؟؟؟ پرهام تو بدبختی من رو نمی بینی؟ به چی میگی تلخی؟ این تلخ نیست که من دارم از دوری تو عذاب میکشم؟ تلخ نیست که باید تو رو از زندگیم خط بزنم و دو دستی تقدیم دیگری کنم؟ پرهام همش تقصیر توست... تو منو عاشق کردی... وگرنه من کجا و عاشقی کجا؟ چرا اومدی تو زندگیم و حالا اینجوری داری تنهام میذاری؟"
گفت:" قبول دارم...سارینا میفهمم چی میگی... اما سرنوشت ما همین بوده... "
از خونسردی پرهام عصبی بودم و گفتم :" باشه...برو پرهام... اما بدون قلباً دوستت داشتم" دیگه منتظر جواب نشدم و قطع کردم.
تا عصر تو اتاقم موندم و به خودم فکر کردم ، به اینکه زندگیم داره به چه سمتی میره ، دلم میخواست با مهیار صحبت کنم. اما روی حرف زدن با اون در مورد پرهام رو نداشتم.
چند بار شماره اش رو گرفتم و قبل از اینکه صدایی بشنوم قطع کردم ، اما بالاخره به خودم جرأت دادم و شماره اش رو گرفتم.
به آرامی جواب داد:" سلام سارینا جان ، حالت خوبه؟"
جواب سلامش رو دادم و گفتم:" بهتر از این نمیشم... مهیار باید ببخشی که مزاحمت شدم ، اما تو بد وضعیتی گیر کردم ، ازت کمک می خوام... "
درست بر عکس پرهام که همیشه توی همچین شرایطی بی تفاوت بود و چیزی برای گفتن حرفی جهت آروم کردنم نداشت ، گفت:" باشه حتما ، شاید تنها چیزی که از من بر بیاد کمک حرفی باشه ، هرچند خودمم روحیه ی مناسبی ندارم ، اما چی از هم صحبتی با دختر دایی مهمتر ، چند دقیقه دیگه خودم رو می رسونم ،تو فقط ناراحت نباش"
تشکر کردم و منتظر اومدنش شدم ، سینا به همراه سپیده داخل حیاط نشسته بود و یکی از جزوه های او هم دستش بود. کنارشون رفتم و پرسیدم:" این چیه؟ دارید چه کار می کنید؟"
سپیده جواب داد:" برای امتحان پس فردا مشکل دارم ، از سینا خواستم کمکم کنه ، تو هم بیا بشین خیلی خوب یاد میگیریا" لبخند زدم و گفتم:" تو یاد بگیر برای من کافیه ، به آموخته های تو بسنده می کنم" از کنارشون رفتم و به عشقی که بهم داشتن غبطه می خوردم.
صدای زنگ در اومد ، خودم برای باز کردن پیش قدم شدم ، مهیار بود . سلام کرد و به داخل دعوتش کردم. با سینا و سپیده سلام و احوالپرسی کرد و کمی هم به شوخی پرداخت.
نگاهش می کردم ، می گفت روحیه مناسبی نداره ، اما از اینکه انقدر قوی بود و اسرار درونش رو هیچ وقت آشکار نمی کرد به او حسادت می کردم.
کنار استخر رفتم واو هم به دنبالم اومد. راه می رفتم و می گفتم:" من داغونم و همه از حال و روزم مطلع هستند ، اما چرا هیشکی بد بودن حال تو رو متوجه نمیشه...تو چطور این کار رو می کنی؟ به منم یاد بده" همونطور که پشت سرم می اومد گفت:" دوست ندارم وقتی که حالم خوب نیست دیگران رو نگران کنم ، تنها دلیلش همینه... دوست دارم خودم موضوع رو حل کنم..." به صندلی اشاره کردم و خواستم که بشینه ، نشست و من هم رو به روش نشستم.
نمیدونم چرا از لحظه ای که اومده بود یه حسی تو وجودم جوونه زد. یه حسی که نمیدونستم چیه.
می ترسیدم مستقیم تو چشماش نگاه کنم ، از حرارتی که اون دو تا چشم سیاه بهم می دادن هراس داشتم ، اما او نگاهش رو به من دوخته بود و ازم خواست که جریان رو براش توضیح بدم. من هم هر چه بود براش تعریف کردم. مهیار ابروهاش رو تو هم فرو برد ، مکثی کرد و گفت:" مطمئنی؟ مادر پرهام این کار رو کرده؟" جواب دادم:" خب آره... خودش این رو بهم گفت" مهیار جواب داد:" اما سارینا من به این موضوع شک دارم ، بهتر نیست کمی بیشتر در این باره بپرسی؟" من که گیج شده بودم از او خواستم کمکم کنه.
اون شب مهیار پیش ما بود و پدر مثل همیشه از دیدن او شاد بود ، موقع رفتن که شد رو به من کرد و آروم گفت:" فردا بعد از کلاس باید با هم یه جایی بریم"
سرم رو تکون دادم و منتظر اومدن فردا موندم.
صبح آروم و قرار نداشتم ، خیلی زود آماده شدم و به دانشگاه رفتم ، مهیار سر کلاس بود ، پرهام هم چند صندلی عقب تر از او. نگاهش نکردم تا چشمای زیتونی رنگش من رو به خاطره هام نبره.
کلاس تموم شد و من منتظر مهیار بودم. پرهام از کنارم رد شد و گفت:" منو ببخش سارینا ... نمیخواستم اینجوری شه ... "
سرم رو برگردوندم و ازش دور شدم. با مهیار تماس گرفتم و او جزوه به دست اومد پیشم.
به خاطر تأخیرش معذرت خواهی کرد. بعد هم با ماشین او حرکت کردیم. در طول مسیر مقصد رو ازش پرسیدم و او فقط گفت:" صبر کن متوجه میشی"
جلوی در یک خانه ایستاد و گفت:" رسیدیم ، پیاده شو"
با کنجکاوی نگاهش کردم و پیاده شدم. زنگ در رو زد ،صدای خانومی اومد و ما رو به داخل دعوت کرد. من مثل گیج ها اطراف رو نگاه می کردم ، صدای سلام مهیار من رو به طرف خودش برگردوند، دیدن اون خانوم منو به تعجب واداشت. مادر پرهام بود.
جلو رفتم و سلام کردم. او از ما خواست که بریم بالا. اما من تشکر کردم و همونجا ایستادیم.
مهیار صحبت رو شروع کرد و گفت:" حقیقتا خانوم ارسلانی همونجوری که پشت تلفن باهاتون صحبت کردم از طرف آقا پرهام متوجه شدیم که شما براش خواستگاری رفتید ، من و سارینا حضوری اومدیم اینجا که از زبون خودتون بشنویم"
مادر پرهام که از حضور من تو زندگی پرهام بی اطلاع بود گفت:" شما...سارینا جان با پسرم رابطه داشتید؟" خواستم جواب بدم که مهیار جای من گفت:" در حد آشنایی بله... "
مادرش ادامه داد:" پس چرا به من چیزی نگفت؟" من که از دروغ پرهام عصبی شدم گفتم:" اما پرهام می گفت شما رو در جریان قرار داده... و شما هم از قبل برای او به خواستگاری رفته بودید درسته؟"
مادر پرهام از تعجب چشمانش گشاد شده بود. من و مهیار هم منتظر شنیدن جواب بودیم.
جواب داد:" اون موقعی که پرهام به خاطر شما به بیمارستان رفته بود من به خودم می گفتم که واقعا عاشق شده ، اما چند روزی گذشت و حالش که بهتر شد من از شما پرسیدم و اون هم گفت که رابطه ای با هم ندارید و اون هم فقط یه اتفاق بود ، اما در مورد خواستگاری...خدا می دونه که من هیچ دخالتی نکردم... خودش بود که شب و روز اصرار می کرد و ازمون میخواست که برای خواستگاری بریم"
هر دو با تعجب نگاهش کردیم و پرسیدیم:" اون دختر کیه؟"
مادرش جواب داد:" اسمش مهساست... اهل اصفهانن چند وقتی میشه که خانواده اش برای زندگی به تهران اومدن" با شنیدن اسم مهسا نگاهی به مهیار کردم و او ازم خواست که چیزی نگم. از خانوم ارسلانی تشکر کردیم و خواستیم که در مورد ما چیزی به پرهام نگه.
وقتی به داخل ماشین برگشتم ذهنم پر بود از حرفهای مادر پرهام. مهیار نگاهم کرد و گفت:" هیچ فکر می کردی که پرهام خان عاشق پیشه همچین کاری باهات کنه؟"
نگاهم به دعای کوچیک آویز به آینه ماشین بود، جواب دادم:" مهیار من هنوزم باورم نمیشه... یعنی واقعا حقیقت داره؟ آخه پرهام... اون که ... حالا می فهمم شب آخری که دیدمش چرا انقدر به گوشیش نگاه می کرد و مضطرب بود... پسره ی ..."
مهیار جواب داد:" من به عنوان دوست صمیمیش دیگه حتی نمیخوام اسمش رو هم بیارم... حالا هم ناراحت چیزی نباش... باید خوشحال باشی که شخصیتش رو خیلی زود بهت نشون داد... این همون پرهامی نیست که میگفت من عاشق دختری نمیشم که خودش بهم پیشنهاد داده؟" بعد نیشخندی زد و حرکت کرد.