X
تبلیغات
ღ.•*♥*•.ღ نم نم بارون ღ.•*♥*•.ღ

ღ.•*♥*•.ღ نم نم بارون ღ.•*♥*•.ღ

دانلــــــــــود فایل داستان روزهای بارونـــــــــــــی

 

 

روزهای بارونــــــــــــــــی

 

دانلود روزهای بارونی

 

سلام دوستای گلم  لینک دانلود داستانم رو براتون گذاشتم

برای دانلود روی لینک بالا کلیک راست کنید و Save target as

رو بزنید تا دانلود بشه.... قابل توجه اینکه حجم فایل 11mg هست

 با اینترنت پر سرعت راحت تر میتونید دانلود کنید....

(نظرتون در مورد طرح روی جلد که بالاست چیه؟)

 

از همراهیتون ممنونم... برای مدتی خدا نگه دارتون....

تونستم حتما میام پیشتون

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 8:59  توسط ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---  | 

قسمت آخر روزهای بارونـــــــــــــــــــی (2)

 

سلام خدمت همه ی دوستای گلم....

ممنون از همراهی همیشگیتون.... بالاخره داستان *روزهای بارونی*

هم تموم شـــــــــــــــــد

خیلی ها می پرسیدن که داستان یا واقعیت... در جواب باید بگم داستان بود

 و یه چیزی تو دنیای افکارم  ....

نظرتون در مورد پایانش چیه ؟

روز شروعش۱۲/۶/۸۸  و روز پایان ۱۲/۶/۸۹.... ان شا الله تو پست بعد فایل

PDF داستان رو قرار میدام و میتونید  دانلود کنید

برای دوستایی که تازه شروع به خوندنش کردن اونجوری راحت تر هستن.

چون بلاگفا اجازه نمی داد که پست طولانی باشه من هم قسمت آخر رو به دو بخش

 تقسیم کردم....

ممنون از اینکه با نظرات...انتقادات مفیدتتون کمکم کردید.... از تکتکون سپاسگذارم....

فعلا برای استراحت میرم....

برای مدتـــــــــــــــــــــی خدانگه دارتون بچه ها

 


قسمت بیست و هشتم ( بخش دوم):

از خودم بدم می اومد ، از اینکه جلوی پدرم وایستادم و به حرفش گوش نکردم ، از اینکه چند روز چیزی نخورده بودم ، روزا رو با اشک سر می کردم و شبا با قرص خوابم می برد، از اینکه فکر می کردم حرف همه بی اساسه و حرف خودم درست.

به خونه برگشتیم و مهیار بالا نیومد.

از حرفهای مادر پرهام هنوز هم شوکه بودم و فکرم بهم ریخته بود. پدرم اومد ، خواستم از دلش در بیارم ، کنارش نشستم و بوسیدمش. از کارهایی که کرده بودم معذرت خواهی کردم و ازش خواستم منو ببخشه. و گفتم که من دیگه با اون کاری ندارم و با انتخاب شما موافقم. دل پدر رئوف تر از این بود که بخواد عذر خواهی من رو ببینه و لبخند نزنه و نبخشه. با گفتن می بخشمت کمی آروم شدم. از پدر یک هفته وقت گرفتم تا کمی حالم بهتر بشه.

 

توی اون یک هفته مهیار خیلی کمکم می کرد ، عشق زودگذر پرهام منو داشت به نابودی می کشوند. با حرفای اون دیگه پرهام رو برای همیشه تو دلم کشتم ، تماس هاش رو بی پاسخ میگذاشتم ، اما یک بار به اصرار مهیار با او صحبت کردم و گفتم که دیگه بین ما چیزی نمونده ، اون که از حرکتم متعجب بود فقط می پرسید چی شده. من هم ماجرا رو براش تعریف کردم و اون دیگه جوابی نداشت.

 

    

 

معذرت خواهی می کرد و من از بی معرفتیش گله می کردم ، که با اشاره مهیار قطع کردم.

خیالم راحت شد ، دیگه چیزی روی دلم سنگینی نمی کرد. برگشتم و مهیار رو نگاه کردم. لبخند رضایت بخشی روی لباش بود ، از دیدن چهره ی معصوم مهیار دلم به آسمون پر می کشید. روزها رو یکی یکی پشت سر می گذاشتم و حالم با وجود مهیار بهتر می شد.

یک هفته هم گذشت و بالاخره روز پنجشنبه رسید. مضطرب بودم ، سپیده و سینا هم آنجا بودن. شب قبل ماجرا رو براشون تعریف کرده بودم ، سپیده خوشحال به نظر می رسید و ازم میخواست که پرهام رو فراموش کنم. سینا هم می گفت به موقعش گوش مالی حسابی بهش میدم تو نگران نباش.

یک ساعتی به اومدن عمه و مهیار مونده بود ، مهیار مسیج داد:" قلبم برای دیدنت داره از تو سینه پر میزنه سارینا.... باورم نمیشه که مانع زندگیم برداشته شد... امیدوارم بتونم خوشبختت کنم"

 

 

از اینکه مهیار رو عاشق بی شیله پیله ی خودم می دیدم خوشحال بودم و خدا رو شکر می کردم که من رو از مسیر اشتباهی که داشتم می رفتم بازداشت.

اون روز استرس تموم وجودم رو گرفته بود. خدا میدونه تا اومدنشون چند لیوان آب خوردم ، سینا هم از لحظه لحظه های من سوژه می گرفت.

ساعت 8 بود ، صدای زنگ در اومد و همزمان مسیج دیگه ای از مهیار که نوشته بود:" به خونه ی فرشته ی آرزوهام رسیدم... کجایی خانوم آینده ام" هیچ وقت این جمله ها رو از زبون پرهام نشنیده بودم و مطمئن بودم که شنیدن این جمله ها فقط از زبون مهیار قشنگه.

کنار در ایستادم ، مهیار کت و شلوار مشکی و پیراهن عسلی رنگی تنش بود. تا حالا مهیار رو به این چشم نگاه نکرده بودم ، امام حالا برام جذاب و دیدنی به نظر می رسید.

به داخل اومدن و عمه منو برانداز می کرد. چقدر قربون صدقه می رفت... دیگه داشتم خجالت می کشیدم.

همگی نشستیم ، مهیار کنار پدر بود ، صحبت های اولیه انجام شد ، چای یادم رفته بود ، با نگاه های سپیده متوجه شدم و خودم رو به سرعت به آشپزخونه رسوندم. خوشبختانه کوکب همون لحظه سینی چای رو آماده کرده بود. برداشتم که صدای کوکب رو شنیدم که گفت:" حداقل یکم اینجا بمون که بگن خودش چای ریخته !" از حرفش خندم گرفته بود. اولین باری بود که بعد این همه سختی و تلخی می خندیدم. کمی گذشت و با سینی چای وارد شدم ، همه برداشتن جز مهیار ، میگفت :" میترسم مثل این فیلما بریزه رو پام و بسوزم..." همه خندیدن و من هم خجالت کشیدم. چای رو برداشت و به جای خودم برگشتم.

عمه جونم که گویا خیلی عجله داشت انگشتری دستم کرد و گفت:" بالاخره عروسم شدی...

الهی فدات شه عمه" به پدر نگاه کردم ، او گفت:" چرا اینجوری نگاه میکنی ... ما که دیگه غریبه نیستیم... من و آبجی صحبتامون رو کرده بودیم... برای همین قرار شد همین امشب شب بله برون هم باشه... ما که یه بار بله ی اصلی رو داده بودیم.

مهیار سرش پایین بود. میخواستم نگاهم کنه تا باز هم از حرارت نگاهش گر بگیرم ، به انگشترم نگاه می کردم ، چقدر زیبا و دوست داشتنی بود ، همونطور باهاش بازی می کردم که متوجه ی نگاه مهیار شدم ، نگاهمون بهم گره خورد ، لبخندی از روی رضایت زدم. امشب مفهوم دوست داشتن رو بهتر فهمیدم ، چون از حقیقی بودن عشق مهیار به خودم مطمئن بودم. هیچ وقت تو محیط دانشگاه برخورد خاصی با دخترها نداشت و حالا می فهمم که عاشق واقعی یعنی کی.

عمه پارچه ی پیراهنی بسیار زیبایی رو که داخل جعبه کادوی قشنگی گذاشته بود رو در آورد و نشونم داد. چقدر زیبا بود دلم می خواست زودتر بدوزمش و بپوشم... و اولین کسی که اون رو تو تنم می بینه مهیار باشه. شام رو در کنار عمه اینا صرف کردیم ، وقت رفتن شد و باید ازشون خداحافظی می کردم. تا دم در همراهیشون کردم ، فردا روز امتحان بود مهیار گفت:" میدونم که چیزی نخوندی... پس زود برو بخون و برای فردا آماده شو...تقلب هم نداریما..." لبخندی زدم و گفتم:" چشم" موج رضایت و شادی رو تو چشمای زیباش می دیدم.

آروم گفت:" چشمت بی بلا... "

فردا صبح با صدای مسیج بیدار شدم ، مهیار بود که با اولین صبح بخیر منو به زندگیمون امیدوار کرد. چه حس خوبی داره وقتی کسی صبح با عشق بیدارت می کنه و شب با شب بخیر گفتن با محبتش چشمات رو روی هم میذاری.  میخواست بیاد دنبالم... خیلی خوشحال بودم... حسابی به خودم رسیدم ، سر میز صبحانه کنار پدر نشستم ، او از دیدن من با روحیه ی خوبی که داشتم خوشحال بود.

یک ربع بعد مهیار دم در بود. با عجله به سمت در رفتم. با اشتیاق سلام کردم و در رو برام باز کرد و نشستم.

چه احساس خوبی بود کنار کسی باشی که با تمام وجود دوستت داره. دنبال سپیده رفتیم و با هم به دانشگاه رفتیم.

امتحان رو به خوبی تموم کردم و به حیاط برگشتم. دوستام رو می دیدم که با دیدن انگشتر نامزدیم هر کدوم یه حرفی میزدن و برام آرزوی خوشبختی می کردن.

پرهام رو گوشه ی حیاط دیدم ، مهسا هم کنارش بود ، با هم می خندیدن ، از دیدنش حالم بهم می خورد. برای لحظه ای من و مهیار رو کنار هم دید ایستاده بود و مات و مبهوت نگامون می کرد.  بعد از اومدن مهیار منتظر سپیده موندم که با هم بریم. اما از اومدن با ما ممانعت کرد و ما رو تنها فرستاد.

کنار مهیار بودم ، کسی که وجودش زندگیم رو عوض کرده بود ، بهم زندگی دوباره بخشیده بود و از اینکه دارمش خیلی خوشحال بودم.

هر چی بیشتر میگذشت عاشق تر می شدم ، جوری که یک روز نمی دیدمش نفس کشیدن برام مشکل می شد. چند روزی به مجلس عقد و عروسیمون مونده بود ، دو روزی رو با خاله زری و سپیده مشغول آماده کردن لوازم سفره عقد بودیم ، توی اون دو روز مهیار رو ندیدم ، فردای اون روز که دیدمش میگفت:" سارینا .... خانومم من بدون تو میمیرم...خدا میدونه این دو روز چی کشیدم ، به خدا دق کردم ، خوب شد حداقل صدات رو ازم دریغ نکردی" نگاهش کردم و گفتم:" الهی من برات بمیرم مهیارم... باید ببخشی... ولی به خدا حال من هم بهتر از تو نبود ، خدا خدا می کردم زودتر کارمون تموم شه و بیام به دیدنت"

با سپیده به خرید می رفتیم و مهیار هم همراهیمون می کرد. خوشحالی سپیده بیشتر از من بود ، بعضی وقتا از اشتیاقش خندم می گرفت. سپیده می گفت:" سارینا شما دوتا رو دست من و سینا زدیدها ، کفتر عاشق که میگن شمایید..."

کارامون کم کم رو به اتمام بود ، روزهای آخر خسته شده بودم و حرفهای مهیار بود که خستگیم رو از تنم بیرون می کرد. روزی به خونمون اومد و برای ماه عسل نقشه می کشیدم.

نگاهش کردم و گفتم:" مهیاری..." جواب داد:" جون دل مهیار...."

گفتم:" مهیار تو زندگیه منی... تا عمر دارم دوستت دارم مهیار... تو نبودی زندگی من چی می شد"  لبخند گرمی زد و گفت:" خودت میدونی که عمری عاشقت بودم...اون عشق هیچ وقت تو دل من کم نشده و لحظه به لحظه با خون و گوشتم آمیخته شده... من برای با تو بودن هر کاری کردم...خدا میدونه وقتی پرهام رو تو زندگی تو می دیدم چه حالی داشتم"

دستم رو روی بینیش گذاشتم و گفتم:" دیگه در مورد اون هیچی نگو مهیار... حالا که من و تو اینجور عاشق همیم فکر و حرف هیشکی نباید ما رو از هم دور کنه... مهیار دیوونتم"

اشک مهیار رو می دیدم که روی صورتش لیز میخوره، با دیدنش خودم هم بغضم ترکید.

بعد هم هر دو مثل دیوونه ها خندیدیم. یک ساعتی صحبت کردیم و به قولی توی آسمونا سیر می کردیم.

حرفامون گل کرده بود و مهیار از یاد برده بود که باید برای گرفتن لباسم از مزون بره ، و شاید بهتره بگم خودم یادم رفته بود!

تند تند آماده شدم و با هم رفتیم. لباسم فوق العاده زیبا شده بود ، مهیار که با دیدنش همونطور نگاهم می کرد . خندیدم و گفتم:" وای چرا اونطور نگاه میکنی ؟؟ " جواب داد:" تا به حال فرشته ی به این زیبایی رو روی زمین خدا ندیده بودم.... اینم بگم که فرشته ها قسمت هر کسی نمیشن ها..." خندیدم و سرم رو تکون دادم . لباس رو تحویل گرفتم و به اتو شویی بردیم.

دو روزی وقت داشتیم تا کارها رو انجام بدیم ، وجود مهیار تنها دلیل آرامشم بود و خیلی وقتها که برای انجام کاری موفق نمیشدم و عصبی بودم اون بود که آرومم می کرد. هر لحظه بیشتر دیوونش می شدم.

بالاخره روز موعود فرا رسید. صبح به آرایشگاه رفتم و وقتی آماده شدم با مهیار تماس گرفتم و او به همراه فیلم بردار به دنبالم اومد. زمانی که من رو دید خشکش زده بود ، تنها جمله ای که گفت این بود:" زیبا ترین بانوی بهشتی دیوونه وار عاشقتم"

اون شب قشنگترین شب زندگی من بود ، زمانی که بله رو گفتم اشکی از چشمام چکید ، که مهیار با دیدنش گفت:" هیچ وقت نمیذارم مروارید باارزش چشمات هدر بره... "

 

                            من و ...

 

دیگه من و مهیار رسماٌ مال هم شده بودیم... از این بابت خیلی خوشحال بودم ، به کسی رسیده بودم که واقعا عاشقش بودم و از انتخابم راضی بودم. تمام اون شب از کنار هم تکون نمی خوردیم . سپیده و سینا مراقب همه چیز بودن و بهم اطمینان می دادن که همه چیز خوب پیش میره. گاه به گاهی مهیار تو گوشم حرفای عاشقونه زمزمه می کرد و من هر چه بیشتر دستاش رو توی دستام می فشردم.

جشن تموم شده بود و باید به خونه آرزوهامون می رفتیم . لحظه ی سختی بود ، تازه می فهمیدم سپیده اون شب چه حالی داشت ، از همشون خداحافظی کردیم و با اشک ازشون جدا شدم.

قرار بود اون شب به ویلای شمال بریم. من و مهیار عاشقونه کنار هم نشسته بودیم ، کمی خسته به نظر می رسید ، از او خواستم که شب رو تو خونه خودمون بمونیم و فردا حرکت کنیم. اما او مخالفت کرد و به خوندن شعر عاشقونه ای مشغول شد  و من هم با لبخند با او همراهی کردم.

تو جاده بودیم ، هر دو خسته بودیم ، چشمام از خواب سنگین بود ، مهیار رو نگاه می کردم که با اشتیاق پاسخ نگاهم رو می داد ، برای لحظه ای صدای بوق ماشینی که از رو به رو می اومد رو شنیدم و دیگه چیزی نفهمیدم.

شلوغ بود... سر و صدای زیادی اونجا بلند شده بود . هر کی به طرفی می رفت ، یکی تو سرش می زد و خدا رو صدا می زد ، یکی دست بچه اش رو گرفته بود و به سمت ماشین می دوید. پیرمردی تسبیح به دست اسم ائمه رو تکرار می کرد و اشک می ریخت.

صدای خانومی می اومد که گریه می کرد و از خدا کمک می خواست.

جلوتر رفتم ، این ماشین چقدر آشنا بود ، دقیق تر نگاه کردم ، خدای من اون دو نفر ...

اون مهیار من بود ، همه ی زندگی من کنار ماشین خون آلود افتاده بود.

ترسیده بودم ، اشک می ریختم و اطرافم رو نگاه می کردم، کمی جلوتر رفتم ، کسی رو دیدم که لباس عروس تنش بود. نگاهش کردم... اون من بودم...خود من. چشمانم بسته بود و کنار مهیار خوابیده بودم ، لباس سفیدم با لکه های قرمز رنگ آمیخته شده بود ، روی زمین نشستم ، دیدن اون صحنه برام غیر قابل تحمل بود ، با مشت روی زمین می کوبیدم و فریاد می کشیدم. صدای آژیر آمبولانس به گوشم می رسید. پلیس حاضر در اونجا مردم رو از صحنه دور می کردند. خدای من ، من چطور بالای سر خودم نشستم ، بلند شدم و خانومی که آنجا بود رو صدا زدم ، صدایم رو نمی شنید. با دستم سعی در تکان دادن شانه هایش داشتم ، اما این حرکت غیر ممکن بود. به یاد خوابی افتادم که چند وقت پیش دیده بودم ، درست همون حسی رو داشتم که در خواب داشتم.

باورش برام سخت بود ، ما رو به بیمارستان بردند. پرستار با پیدا کردن گوشی مهیار شماره ی خونه رو پیدا کرده بود و تماس گرفت. نگاهش می کردم ، منتظر کسی بودم که برام آشنا باشه. مهیارم رو به اتاق عمل برده بودند ، چند لحظه بعد هم نوبت من بود.

پشت در ایستاده بودم. اون روز بارونی ترین روز زندگی من بود.... نزدیک صبح بود که پدرم به همراه بقیه با عجله وارد بیمارستان شدند.

سپیده گریه می کرد و دنبال من می گشت ، پدرم حال و روز خوبی نداشت ، سینا دستش رو گرفته بود و او رو روی صندلی نشوند.

عمه فقط اشک می ریخت و دعا می کرد. سینا به پذیرش رفت و از اتفاق دیشب می پرسید.

آثار غم رو تو چهره ی تک تکشون می دیدم ، به کنار سپیده رفتم ، صداش کردم :" سپیده ؟ زن داداش؟ سپیده منو میبینی؟ سپیده نگام کن...بگو که من نمردم..."

بی فایده بود کسی متوجه حضور من نبود.

چند ساعت بعد دکتر از اتاق عمل بیرون اومد. از پدرم خواست که به اتاقش بره.

چند لحظه بعد پدرم با ناراحتی از اتاق بیرون اومد. عمه به کنارش رفت. پدرم آهسته گفت:" سارینای من... اون... دیگه بر نمیگرده.... به سرش ضربه ی سختی وارد شده و به قول دکترا مرگ مغزی شده...."

 

 

صدای جیغ عمه راحله پرستارها رو به اونجا کشوند و کمکش کردن که به بیرون از بیمارستان بره.

گیج بودم و نگاهشون می کردم ... من دیگه بر نمیگشتم... یعنی دیگه عشقم رو نمیبینم...

چرا نمیتونم با مهیارم زندگی کنم.

پدرم از حال مهیار می پرسید ، دکتر می گفت که حال اون هم رضایت بخش نیست.

همه نگران بودند. مهیار رو به ICU بردند ، من هم کنارش روی تخت خوابیده بودم.

چشمان هر دومون بسته بود. کنارش رفتم و روی چشماش دست کشیدم . مهیار من ، رفیق نیمه راهت شدم ، تو رو خدا من رو ببخش. تو بودی که عشق رو یادم دادی ، مهیار من با تو بهترین دقایق زندگیم رو گذروندم. اما حالا ، کی فکرشو میکرد من و تو اول زندگیمون اینجوری بشیم. ضربان قلبش نا منظم بود ، پرستار به داخل اومد و دکتر رو صدا زد.

با هم به صحبت مشغول شدند ، دکتر می گفت:" قلبش دچار آسیب شدیدی شده ، فکر نکنم مدت زیادی دوام بیاره"

نگاهم به دکتر بود ، این حرفش چه معنی داشت ، یعنی مهیار من هم داره میمیره.

نمیخواستم ، نباید میذاشتم این اتفاق بیفته. اون باید زندگی می کرد ، مهیار من حق زندگی داشت.

چند روزی گذشت. حال مهیار رو به وخامت بود ، دکتر چند باری غیر مستقیم به پدرم گفته بود که باید پیوند قلب انجام بشه.

تا اینکه یک روز سینا شخصا با پدرم صحبت کرد:" پدر... شما میدونید که سارینا مرگ مغزی شده ، یعنی... چطور باید بگم ، اون ... اگه شما رضایت بدید قلبش رو به مهیار اهدا کنیم"

میدونستم که گفتن این حرف برای سینا چقدر سخته. اشک توی چشماش جمع شده بود ، باور اینکه دیگه نمیتونم ببینمشون برام سخت بود.

روزهای اول پدرم راضی نمی شد ، اما دیدن اشک های خواهرش باعث شد که بالاخره راضی بشه.

تمام مدت کنار مهیار بودم ، دلم میخواست چشماش رو باز کنه و یک بار دیگه نگاهش کنم.

توی اون مدت سینا و سپیده چشم ازم بر نمیداشتن ، قطرات اشکی که از چشم سینا سرازیر می شد عذابم می داد. باورم نمیشد که روزهای خوش با هم موندمون تموم شده.

روز موعود فرا رسیده بود . همه پشت در ایستاده بودند و دعا می کردند. حال پدرم دیدنی بود ، آروم و قرار نداشت. چند ساعتی عمل طول کشید. بالاخره دکتر برگشت ، نگاه همه به او دوخته شده بود. دکتر دستی به پیشانیش کشید و گفت:" الحمدالله عمل به خوبی انجام شد، آقا مهیار با یه قلب صحیح و سالم به زندگی برگشتن"

عمه راحله از خوشحالی گریه می کرد ، سینا و سپیده خدا رو شکر می کردند ، پدر هم همینطور. اما غم از دست دادن دخترش رو فراموش نمی کرد.

چند ساعتی طول کشید تا فرشته ی زندگیم چشمای مهربونش رو باز کنه. بالای سرش بودم ، وقتی چشماش رو باز کرد لبخند زدم و خدا رو شکر کردم.

وقت ملاقات بود ، همه برای دیدنش اومدند. چشماش دنبال من بود ، از همه از حال من می پرسید ، ولی با سکوت بقیه مواجه شد.

کسی در این مورد حرفی بهش نزد ، چون حالش برای شنیدن این مسئله مناسب نبود.

نوبت مراسم خاکسپاری من رسید ، پدرم ساکت بود، همه گریه می کردند، من هم آنجا بودم ، به پدرم قول داده بودم که هیچ وقت تنهاش نگذارم اما امان از روزگار که این اجازه رو به من نداد.

دیگه همه چی تموم شده بود ، خانواده مونده بود و داغ یک تازه عروس، و قلبی که به تازه داماد اهدا شده بود و یاد اون عروس رو براشون زنده نگه می داشت.

بعد از یک مدت مهیار از بیمارستان مرخص شد و او رو با گفتن جمله های جور واجور در مورد من آروم می کردند.

منتظر من بود. تنها کسی که جرأت پیدا کرد ماجرا رو برای مهیار توضیح بده سینا بود.

 

او را به جایی برد که بالاخره باید متوجه میشد.

با هم به تکه سنگی رسیدند که اسم من روش حک شده بود ، مهیار که با دیدن این صحنه شوکه شده بود ،  پاهاش سست شد و روی زمین نشست. با چشمان متعجب نوشته های سنگ قبر رو می خوند... تازه عروسی که از میان ما رفت.... به سرش می زد و خدا رو صدا میکرد.

سینا مراقبش بود و ازش میخواست که آروم باشه.

اما او فقط گریه می کرد ، سینا رو به روش نشست و گفت:" مهیار جان ، خواهرم توی اون تصادف مرگ مغزی شد... تقصیر هیچ کدومتون نیست... خواهش می کنم آروم باش..."

مهیار با گریه جواب داد:" بهم گفت که اون شب حرکت نکنیم... بهم گفت که چشمات خسته به نظر میاد...من گوش نکردم... من... من دو دستی عشق زندگیم رو تقدیم خاک کردم...سینا...من بدون سارینا زنده نمی مونم... میخوام بمیرم ، میخوام با اون باشم خدایا... من رو ببر پیشش... اون همه ی زندگی من بود"

سینا هم به گریه افتاده بود...گفتن جمله ی اصلی براش ممکن نبود، چند دقیقه ای به سکوت گذشت. بالاخره سینا سکوت رو شکست و گفت:" مهیار باید یه واقعیتی رو بهت بگم"

مهیار با چشمای خیس نگاهش می کرد ، سینا ادامه داد:" این حقیقت داره که تو بدون سارینا زنده نمی مونی ، دستت رو بذار رو قلبت" مهیار که منتظر شنیدن ادامه حرف سینا بود دستش رو روی قلبش گذاشت. سینا گفت:" میدونی اینی که توی سینه ات میزنه و بهت زندگی می بخشه برای کیه؟ برای.... برای همونی که روزی برای با تو بودن و عاشقت بودن می تیپیده.... " مهیار گریه می کرد و با فریاد می گفت:" نگو که این قلب واسه ...."

سینا سرش رو به علامت تایید تکون داد و مهیار سرش روی روی سنگ قبرم گذاشت و با صدای بلند گریه می کرد.

 

من هم کنارش بودم ، شاهد همه ی حرفا و دیدن اشک های مهیار که دلم رو می سوزوند.

چقدر دوست داشتم باز هم با هم بودیم اما....

بلند شدم و ازش دور شدم ، خوشحال بودم که قلبم تو سینه ی کسی میتپه که عاشقش بودم،

به کسی زندگی دادم که روزی بهم زندگی هدیه کرده بود. لبخند زدم و ازش دور و دورتر می شدم.

قدم میزدم و چیزی از اطرافم رو حس نمی کردم ، سرم پایین ، نگام به زمین و فکرم تو آسمونا بود...ریختن برگای زرد و نارنجی بهم نشون می دادن که پاییز از راه رسیده... لبخند محوی رو لبام نقش بست.سرمو تکونی دادم و قدم بعدی رو آروم برداشتم برای یه لحظه پشت سرم رو نگاهی کردم تازه فهمیدم چقدر ازش دور شدم... نفسی کشیدم و به راهم ادامه دادم ، رسیدم به همونجا همون نیمکت چوبی داخل پارک که رو به استخر مرغابی ها بود.... میخواستم از اول همه چیز رو دوباره برای خودم یادآوری کنم ...

 

میروم اما تنــــــــــــــــــها...مواظب قلبم باش...

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 6:43  توسط ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---  | 

قسمت آخر روزهای بارونـــــــــــــــــــی (1)

قسمت بیست و هشتم (بخش اول):

 

چند روزی گذشت و موقعیت رو آماده صحبت با پدرم کردم. او تازه از کارخونه برگشته بود، لیوان شربتی به دستش دادم و بعد از نوشیدنش تشکر کرد و روی مبل نشست.

کنارش نشستم و نگاهش کردم ، باید از حالت چهره اش می فهمیدم که آیا موقعیت مناسبی هست یا نه. خوشبختانه آثاری از خستگی دیده نمی شد و لبخندی رو لبانش نقش بسته بود.

سر صحبت رو باز کردم و گفتم:" بابا جون میخواستم در رابطه با یه موضوعی باهات صحبت کنم " جواب داد:" بگو دخترم گوش میدم"

نگاهم رو به دستای پدر دوختم و گفتم:" راستش... نمیدونم چطور بگم ... بابا جون ، کاش سینا این کار رو می کرد..." پدرم که متوجه استرسم شد گفت:" چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ بگو جون به لب شدم" جواب دادم:" نه نه بابا جون چیزی نشده ، حقیقتش ..." چشمانم رو بستم و تند گفتم:" من عاشق یکی از همکلاسی هام هستم..." طپش تند قلبم رو حس می کردم ، هر آن احساس می کردم که ضربه ای به صورتم خواهد خورد.

 لبم رو می گزیدم و منتظر جواب پدر بودم. صدایی از او نشنیدم ، چشمانم رو باز کردم ، نگاهش به من زوم شده بود ، پرسید:" کی؟ نگو که همون پسر اون شبه.... اگه درست یادم باشه...پرهام؟"

تنم می لرزید ، سرم رو پایین انداختم و آروم جواب دادم:" بله بابا...."

از جایش بلند شد و کنار پنجره رفت ، دستی به سرش کشید و به فکر فرو رفت. احساس بدی داشتم، هیچ وقت از پدرم تا به این حد نترسیده بودم ، به کنارش رفتم و گفتم:" بابا جون به خدا اون پسر بدی نیست...اجازه بدید باهاتون صحبت کنه..."

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:" من یه تار موی مهیار رو به هیچ پسری نمیدم ، این رو تو گوشت فرو کن من اجازه ی همچین چیزی رو نمیدم... حالا هم زود برو تو اتاقت"

اشک ناخودآگاه صورتم رو پوشوند ، پله ها رو دویدم و به اتاقم رفتم. روی زمین نشستم و سر رو زانو گذاشتم و گریه کردم.

باورم نمی شد که پدرم مخالفت کرده ، چرا احساس من براش مهم نیست... به خودم می گفتم من نباید کوتاه بیام ، من عاشق پرهامم ، نمیتونم او رو با مهیار عوض کنم ...

تا شب توی اتاقم بودم و گریه می کردم ، شب سپیده زودتر از سینا برای سر زدن به ما اومده بود. در اتاقم رو می زد و من باز نمی کردم ، خسته شد و پایین رفت. یک ساعتی گذشت ، سینا هم اومد ، این دفعه نوبت او بود ، چند ضربه ای به در زد. از این سر و صداها خسته بودم ، بلند شدم و در رو باز کردم و روی تخت نشستم ، سینا که با چشمای پف کرده ی من مواجه شده بود رو به روم نشست و شونه هام رو با دستاش گرفت. نگاهم می کرد و می گفت:" سارینا... داری چیکار می کنی با خودت... باید به پدر فرصت بدی ، مطمئن باش راضی میشه "

 

    

 

 

 سپیده هم وارد شد ، از دیدن صورت و چشمانم ترسیده بود ، دوباره به گریه افتادم و گفتم:" نه سینا... پدر از اول هم مهیار رو دوست داشت و برای من انتخاب کرده بود. بدون اینکه نظرم رو بپرسه ، سینا من بدون پرهام زنده نمی مونم. تازه فهمیدم معنی عشق چیه..." دستای سپیده رو گرفتم و ملتمسانه به هر دو گفتم:" خواهش می کنم کمکم کنید.... "

چند دقیقه ای آنجا بودیم ، به اصرار سپیده بلند شدم و به صورتم آبی زدم و پایین رفتم.

بابا ولی مشغول نصب لوستر جدیدی بود که پدر به تازگی خریده بود ، سلامی گفتم و نشستم.

نگاهم کرد و گفت:" باباجان چیزی شده؟ ناخوشی خدای نکرده؟ بگم کوکب برات جوشونده بیاره؟"  از روی اجبار لبخندی زدم و با اشاره ی سر به او فهماندم که مشکلی نیست.

موقع شام بود و میلی نداشتم ، رو به روی تلویزیون نشستم و خودم رو سرگرم تماشا نشون دادم. سینا سر میز شام با پدر به آرامی صحبت می کرد. در دل خدا خدا می کردم که پدر راضی بشه.

پس از صرف شام همگی برگشتند و پدر شروع کرد به صحبت:" من یک بار حرفم رو زدم ، بای آخر هفته منتظر عمه راحله می مونی و دیگه هیچ حرفی درباره ی اون پسر نمی شنوم"

سینا گفت:" اما پدر شما داری اشتباه..." پدر حرفش رو قطع کرد و گفت:" گفتم دیگه صحبتی در این باره نکنید" بعد هم به اتاقش رفت. نگاهم روی سپیده و سینا می چرخید ، با بغض گفتم:" دیدید؟ ... کسی با مخالفت پدر نمیتونه مقابله کنه... "

سپیده فکری کرد و گفت: "ولی به نظر من یه نفر میتونه" با نگاهم از او پرسیدم که منظورش کیه؟ رو به سینا کرد و گفت:" مهیار... او میتونه برای خواستگاری نیاد...فقط او میتونه کمک کنه"

سینا  که این موضوع رو مضحک تصور می کرد گفت:" آخه چی میگی ؟ ما بهش بگیم که نیا؟ مگه میشه؟ خودت می دونی که اون چقدر سارینا رو دوست داره ، از خداشه که زودتر او نرو بدست بیاره "

سپیده دوباره به فکر فرو رفت ، اما من هنوز به حرف سپیده فکر می کردم ، به نظرم حرف خوبی زد. اما چطور می تونستم این خواسته رو ازش داشته باشم. دیر وقت بود ، سینا و همسرش به خونه خودشون رفتند و من هم همانجا به خواب رفتم.

صبح روز دوشنبه بود ، زمان به سرعت می گذشت و من نگران آخر هفته بودم.

با پرهام تماس گرفتم و او رو در جریان ماجرا قرار دادم ، از این بابت ناراحت به نظر می رسید ، می گفت که فعلا با خانواده اش صحبتی نکرده تا من تصمیم آخر رو بهش اطلاع بدم.

این حرکت پرهام رو نمی پسندیدم ، باید با مادرش صحبت می کرد ، تا من از طرف اون خاطر جمع باشم اما او چنین حرکتی نکرده بود و حس می کردم تلاش من برای رسیدن به او بی فایده است.

عصر بود که مهیار تماس گرفت. صداش گرفته بود ، سلام کردم و او گفت:" سارینا من تموم تلاشم رو برای مخالفت با مامان انجام دادم و تا الان موفق نشدم ، اون به من میگه که داری از روی اجبار مخالفت میکنی...سارینا اون از علاقه ی من به تو خبر داره ، و الان اصلا قانع نمیشه که برای خواستگاری نیاد... به خدا دیگه نمیدونم برای کنار کشیدنم از زندگی شما چه کار باید کنم... " جمله ی آخر رو گفت و به گریه افتاد ، گریه می کرد و بند  بند بدنم می لرزید ، از اینکه تا این حد از خودگذشتگی مهیار رو می دیدم عذاب می کشیدم.

اون واقعا نمیخواست که خودش رو کنار بکشه و به خاطر عشقی که من داره میخواد این کار رو کنه... اما پرهام...حتی به خودش زحمت نداد که کسی رو در جریان قرار بده...

نزدیک شب بود و دلم خیلی گرفته بود ، به خاله زنگ زدم و گفتم که میرم پیشش.

تا خونشون نیم ساعتی راه بود ، براش یه شاخه گل مریم خریدم ، مثل مادر خدابیامرزم عاشق این گل بود.

زنگ رو زدم و خاله شخصا برای باز کردن در اومد. بغلش کردم و مرا بوسید. گل رو به دستش دادم و تشکر کرد،  از دیدنم خوشحال بود ، مرا به داخل خونه هدایت کرد. نشستم و گفتم:" خاله جون باید ببخشی که بد موقع مزاحم شدم...  اما واقعا به درد و دل باهاتون نیاز داشتم"

کنارم نشسته بود و سرتا پام رو با شوق نگاه می کرد. گفت:" خاله جون این حرف رو نزن ، نمیدونی چقدر خوشحالم کردی که اومدی... بذار برات یه چیزی بیارم بخوری بعد مفصل با هم صحبت می کنیم"

بلند شد و رفت ، من هم مانتوم رو در آوردم و منتظر اومدن خاله شدم. چند دقیقه ای بعد با سینی شربت و شیرینی برگشت. روی میز گذاشت و ازم خواست زودتر بخورم. من هم لبی تر کردم و گفتم:" راستش خاله جون... به خدا دلم داره می ترکه... نمی دونم دیگه باید به کی بگم که کمکم کنه... خاله ، مهیار آخر هفته برای خواستگاری میاد خونمون..."

خوشحال شد و گفت:" خب خدا رو شکر ... کی از مهیار بهتر... خیلی پسر خوبیه... من که به آقا بودنش شک ندارم ، مادر خوبی هم داره ، نگران چی هستی خاله؟"

جواب دادم:" می دونم... به خدا همه ی اینا رو می دونم... اما خاله من... من... چطور بگم... من به شخص دیگه ای علاقه دارم"

او همونطور نگاهم می کرد ، من هم ادامه دادم:" پرهام اسم یکی از هم کلاسی هامه ، من و اون بهم علاقه مندیم. من دوستش دارم ، نمیخوام عروس عمه بشم... کمکم کن خاله زری"

خاله لیوان شربتی که دستش بود رو روی میز گذاشت ، کمی فکر کرد و گفت:" پدرت در این مورد چی میگه؟ چیزی می دونه؟"

با تکان دادن سر جوابش رو دادم و گفتم:" مخالفه"

 ادامه داد:" عزیز دلم ، میدونم الان تو دلت چه خبره ، ولی باید به اعصابت مسلط باشی و بیتشر با پدرت صحبت کنی تا متوجه بشه که عشق تو به پرهام خیلی بیشتره. "

جواب دادم:"شما خودتون می دونید که پدر علاقه خاصی به خواهر زاده اش داره ، به من اجازه صحبت نمیده "

خاله که انگار به دلش شک افتاده بود نگاهم کرد و گفت:" یه چیزی ازت می پرسم روش خوب فکر کن بعد جواب بده ، تو واقعا به پرهام علاقه داری؟ آیا از علاقه ی اون به خودت اطمینان داری؟ مطمئنی که با اون خوشبخت میشی؟ "

از این سوالا خسته بودم نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:" شمام که حرف بقیه رو میزنی خاله زری، معلومه که ما هم رو دوست داریم ، ببخشید خاله من باید برم... " بلند شدم و ازش تشکر کردم ، دنبالم می اومد و اصرار داشت که شب رو پیشش بمونم ، اما من اصلا حال  و روز خوبی نداشتم و رفتم.

خورشید نیمه جون دیگه جاش رو به ماه درخشان داده بود ، نگاهم به آسمونا بود ، راه می رفتم و با خدا حرف میزدم ، دلم از همه چی گرفته بود ، دلم اسیر کسی بود که تازگیا بی مهری جای محبتاشو گرفته بود ، و حالا یه عاشق چندین ساله از راز دلش رو نمایی کرده بود...

عقربه های ساعتم رمق حرکت نداشتند ، درست مثل خودم . تو پیاده روی ولیعصر راه می رفتم و آدمای جور واجور از کنارم رد می شدن. دختر پسرای عاشق که دستاشون رو جوری تو دستای هم گره کرده بودن که گویی می خواستن هیشکی اونا رو از هم نگیره...

نگاهشون می کردم و آتش گرفتن قلبم رو حس می کردم. بدنم گر گرفته بود و همون سر درد همیشگی به سراغم اومد. دستم رو جیب مانتوم بردم و گوشیم رو در آوردم ، دستام حس نداشتن ، شماره ی پرهام رو گرفتم ، جواب داد:" جانم بفرماید" صداش رو که شنیدم قطره اشکی روی صورتم چکید. گفتم:" پرهام میخوام ببینمت " چند دقیقه ای گذشت و اومد همونجایی که بهش گفتم. با هم به پارک رفتیم ، نگران به نظر می رسید و دائم گوشیش رو چک می کرد. نگاهم کرد و گفت:" سارینا جان چی شده؟ برای چی انقدر بهم ریختی؟"

بدون اینکه نگاهش کنم جوابش رو دادم:" پرهام داغونم ، من ... من عاشقت شدم پرهام"

دست خودم نبود ، قطرات اشک روی صورتم بازی می کردند.

سکوتی کرده بود که برام تلخ به نظر می رسید. جواب داد:" سارینا؟ تو؟.... واقعا؟؟؟ تو عاشق من شدی؟؟؟ باورم نمیشه"

مثل دیوونه ها به نظر می رسید. لبخند مصنوعی روی لباش بود و چشماش چیز دیگه ای میگفتن. گفت:" حالا چرا ناراحتی؟" ماجرای مخالفت پدرم رو تعریف کردم اما حرفی از علاقه ی مهیار و جریان خواستگاری نزدم. ایستاد و دستش رو به نرده ی کنار استخر تکیه داد و گفت:" سارینا ... راستش... من..." با کنجکاوی حرکاتش رو زیر نظر داشتم و منتظر شنیدن حرفش بودم ، آهی کشید و ادامه داد :" سارینا... به خدا زبونم برای گفتن این حرف نمی چرخه ، اما میگم... من با مادرم صحبت کردم" حس خوبی پیدا کردم ، اما دلشوره داشتم ، پرسیدم:" خب ؟ جوابش چی بود"  اومد جلو ، تو چشمام نگاه کرد و گفت :" متاسفم سارینا ، مادرم من رو تو عمل انجام شده قرار داده... اون از طرف من از دختر یکی از اقوام خواستگاری کرده و اونا هم از خدا خواسته قبول کردن... خدا میدونه وقتی این قضیه رو فهمیدم چه حالی بهم دست داد.... دو شب خونه نرفتم ... اما از تصمیمشون کوتاه نمیان ، سارینا هفته ی دیگه مراسم..."

دنیا دور سرم می چرخید ، حرفهای پرهام توی گوشم تکرار می شدن ، باورم نمیشد ، یعنی مادر پرهام ... اصلا فکرش رو هم نمی کردم ، خدای من... مگه من چقدر تحمل دارم، حالم اصلا خوب نبود ، پرهام ترسیده بود و صدام می کرد. پدرم چند بار باهام تماس گرفته بود  ، اما قادر به جواب دادن نبودم.

به ناچار گوشی رو به پرهام دادم و اون به پدرم خبر داد که حالم خوب نیست. کمی آب می ریخت روی صورتم و کمی با برگی که روی زمین افتاده بود بادم می زد.

صدای دخترم گفتن پدرم رو می شنیدم ، وقتی بالای سرم رسید دستش رو گرفتم و به زور روی پا ایستادم ، پرهام سعی می کرد برای  پدرم توضیح بده  که چطور این اتفاق افتاده ، اما پدرم خودش رو به نشنیدن زد و من رو به داخل ماشین هدایت کرد. به سمت خونه حرکت کردیم ، برای لحظه ای به عقب برگشتم و چهره ی پر استرس پرهام رو که رفتن ما رو نظاره می کرد دیدم.

سرم رو به صندلی تکیه دادم و منتظر شدم که به خونه برسیم ، پدرم نگران حالم بود  اما سکوت کرده بود. به خونه رسیدیم ، پدر کوکب رو صدا زد و من به همراه او به داخل خونه رفتم ، از دیدن حالم ترسیده بود و می گفت:" دختر کجا بودی ، هیچ می دونی ساعت چنده ، بنده خدا پدرت از نگرانی داشت سکته می کرد" دستم رو روی سرم بردم ، چشمانم رو بستم و گفتم:" خواهش میکنم کوکب... نمیخوام چیزی بشنوم ، مگه حالمو نمی بینی... تو رو خدا ولم کنید...بذارید به درد خودم بسوزم..."

باز هم با یه آرامبخش به خواب رفتم ، اما فقط تونستم یک ساعت بخوابم ، بیدار شده بودم و مثل دیوونه ها با خودم حرف می زدم و اشک می ریختم...

چرا این اتفاق افتاده... من پرهام رو با تمام وجود دوست داشتم ، سرنوشت هیچ وقت روی خوش بهم نشون نداده بود. همه ی روزهای زندگیم روزهای بارونی بود.

چرا زمونه روی دوست داشتنی هات دست میذاره و اونا رو ازت می گیره. تا نزدیک صبح بیدار بودم . دیگه نا نداشتم ، روی زمین به خواب رفتم.

صدای اذان خواب رو از چشمام ربود ، یک نگاه به بیرون پنجره انداختم و یک نگاه به ساعت... ظهر شده بود. می خواستم برم پایین که ، با در قفل شده مواجه شدم. چند باری با دستگیره بازی کردم اما باز نمی شد. با دست ضربات آرومی به در زدم و کوکب رو صدا زدم. اما جوابی نشنیدم...

بلند تر کوبیدم و با صدای بلند صداش می کردم ، اما باز هم جوابی نشنیدم. از این حرکت عصبی بودم ، برگشتم و روی تخت نشستم. دنبال گوشیم گشتم که با کسی تماس بگیرم.

اما اثری از گوشی هم نبود ، چرا من زندانی شده بودم ، گوشی تلفن رو برداشتم خوشبختانه یک راهی برام باز مونده بود. شماره  سپیده رو گرفتم ، خونه بود و غذای ناهارشون رو آماده می کرد ، موضوع رو براش تعریف کردم وازش خواستم که زودتر خودش رو برسونه.

پنجره اتاقم رو باز کردم و کمی نفس کشیدم ، کسی جز پدرم نمیتونست این کار رو انجام بده .

نگاه به در دوخته شده بود و انتظار اومدن سپیده رو می کشیدم.

نیم ساعتی گذشت ، کوکب رو دیدم که از بیرون می اومد ، پشت سر او هم سپیده به داخل اومد. با دیدنش قوت قلب گرفتم ، دستم رو تکان دادم و او هم با عجله اومد بالا.

پشت در اتاقم ایستاد و دنبال کلید می گشت. اما تلاشش بی فایده بود ، چون باید تا اومدن پدر صبر می کرد. همونجا نشستم ، سرم رو به در تکیه دادم و از اتفاق دیشب گفتم.

او هم مثل من شوکه شده بود و ناراحت بود. بالاخره پدر اومد ، سپیده با پدرم صحبت می کرد و خواهش می کرد که در رو باز کنه.

ابتدا با مخالفت او رو به رو شد اما چند لحظه ای بعد خود پدر اومد و در رو باز کرد ، اما بدون گفتن هیچ کلمه ای به اتاق خودش رفت. از اینکه از اتاقم بیرون اومده بودم خوشحال بودم ، انگار چند سال اون تو حبس بودم.

سپیده با دیدنم به سرعت به آشپزخونه رفت و با یک لیوان آب قند برگشت ، ازش گرفتم و بعد از خوردنش کمی حالم بهتر شد.  گفتم:" سپیده دیگه تموم شد...یعنی من باید پرهام رو فراموش کنم؟ سپیده چرا اون نتونست با خانواده اش مخالفت کنه؟ چرا پا به پای من نیومد؟ "

سپیده خواست لب به سخن باز کنه که سینا از در وارد شد.

سلامی کردم و نشستم ، رو به سپیده کرد و گفت:" خانوم غذای من بیچاره رو برداشتی آوردی اینجا؟ منو بگو با چه شوقی رفتم خونه بعد با تماس جنابعالی برگشتم به خونه پدری..." سپیده که موقعیت رو مناسب شوخی نمی دید با اشاره از سینا خواست که به آشپزخونه بیاد.

چند دقیقه ای گذشت و پدر هم به پایین اومد. موج عصبانیت رو تو چهره اش می دیدم ،

خطاب به من گفت:" مگه من نگفتم دیگه دور اون پسر رو باید خط بکشی؟ دیشب اونجا چه کار می کردی ؟ اگه اصرار سپیده نبود چند روزی رو اونجا حبست می کردم" سینا پدر رو به آرامش دعوت کرد و کنار او نشست و گفت:" ببینید پدر سارینا و پرهام بهم علاقه دارن... ازتون خواهش می کنم که کمی معقولانه تر فکر کنید و به او هم اجازه ی انتخاب بدید ، اونه که باید زندگی کنه..." سرم پایین بود ، با کی زندگی کنم... با کسی که دیگه قرار نیست مال من باشه ، این همه تلاش برای کی بود ، برای کسی که یکی دیگه اون رو از من دزدید.

بلند شدم و گفتم:" اشتباهم رو قبول دارم پدر... لطفا من رو ببخش... خواهش می کنم بذارید کمی با خودم فکر کنم... زندانیم نکنید ، قول میدم دیگه نرم ببینمش... خواهش می کنم پدر..."

آن ها رو تنها گذاشتم و به اتاقم برگشتم. نگاهی به تقویم روی میز انداختم ، سه شنبه بود ، فقط دو روز دیگه به اومدن مهیار مونده بود.

کنار تقویم گوشیم رو دیدم ، از مهربانی پدرم شرمنده شدم. برداشتم ، چند تماس از دست رفته از پرهام داشتم ، خودم با او تماس گرفتم. بهش اطلاع دادم که حالم خوبه و نگران نباشه ، از اینکه صدام رو شنید ابراز خوشحالی کرد ، باز هم بغض راه گلوم رو بست ، ازش پرسیدم:" پرهام تو واقعا میخوای از پیش من بری؟ تا کی با منی پرهام؟ ..." با ناراحتی جواب داد:" خواهش می کنم در این مورد صحبت نکن سارینا... بذار این چند روز با تلخی تموم نشه..." جواب دادم:" تلخی؟؟؟ پرهام تو بدبختی من رو نمی بینی؟ به چی میگی تلخی؟ این تلخ نیست که من دارم از دوری تو عذاب میکشم؟ تلخ نیست که باید تو رو از زندگیم خط بزنم و دو دستی تقدیم دیگری کنم؟ پرهام همش تقصیر توست... تو منو عاشق کردی... وگرنه من کجا و عاشقی کجا؟ چرا اومدی تو زندگیم و حالا اینجوری داری تنهام میذاری؟"

گفت:" قبول دارم...سارینا میفهمم چی میگی... اما سرنوشت ما همین بوده... "

از خونسردی پرهام عصبی بودم و گفتم :" باشه...برو پرهام... اما بدون قلباً دوستت داشتم" دیگه منتظر جواب نشدم و قطع کردم.

 

 

تا عصر تو اتاقم موندم و به خودم فکر کردم ، به اینکه زندگیم داره به چه سمتی میره ، دلم میخواست با مهیار صحبت کنم. اما روی حرف زدن با اون در مورد پرهام رو نداشتم.

چند بار شماره اش رو گرفتم و قبل از اینکه صدایی بشنوم قطع کردم ، اما بالاخره به خودم جرأت دادم و شماره اش رو گرفتم.

به آرامی جواب داد:" سلام سارینا جان ، حالت خوبه؟"

جواب سلامش رو دادم و گفتم:" بهتر از این نمیشم... مهیار باید ببخشی که مزاحمت شدم ، اما تو بد وضعیتی گیر کردم ، ازت کمک می خوام... "

درست بر عکس پرهام که همیشه توی همچین شرایطی بی تفاوت بود و چیزی برای گفتن حرفی جهت آروم کردنم نداشت ، گفت:" باشه حتما ، شاید تنها چیزی که از من بر بیاد کمک حرفی باشه ، هرچند خودمم روحیه ی مناسبی ندارم ، اما چی از هم صحبتی با دختر دایی مهمتر ، چند دقیقه دیگه خودم رو می رسونم ،تو فقط ناراحت نباش"

تشکر کردم و منتظر اومدنش شدم ، سینا به همراه سپیده داخل حیاط نشسته بود و یکی از جزوه های او هم دستش بود. کنارشون رفتم و پرسیدم:" این چیه؟ دارید چه کار می کنید؟"

سپیده جواب داد:" برای امتحان پس فردا مشکل دارم ، از سینا خواستم کمکم کنه ، تو هم بیا بشین خیلی خوب یاد میگیریا"  لبخند زدم و گفتم:" تو یاد بگیر برای من کافیه ، به آموخته های تو بسنده می کنم" از کنارشون رفتم و به عشقی که بهم داشتن غبطه می خوردم.

صدای زنگ در اومد ، خودم برای باز کردن پیش قدم شدم ، مهیار بود . سلام کرد و به داخل دعوتش کردم. با سینا و سپیده سلام و احوالپرسی کرد و کمی هم به شوخی پرداخت.

نگاهش می کردم ، می گفت روحیه مناسبی نداره ، اما از اینکه انقدر قوی بود و اسرار درونش رو هیچ وقت آشکار نمی کرد به او حسادت می کردم.

کنار استخر رفتم واو هم به دنبالم اومد. راه می رفتم و می گفتم:" من داغونم و همه از حال و روزم مطلع هستند ، اما چرا هیشکی بد بودن حال تو رو متوجه نمیشه...تو چطور این کار رو می کنی؟ به منم یاد بده" همونطور که پشت سرم می اومد گفت:" دوست ندارم وقتی که حالم خوب نیست دیگران رو نگران کنم ، تنها دلیلش همینه... دوست دارم خودم موضوع رو حل کنم..." به صندلی اشاره کردم و خواستم که بشینه ، نشست و من هم رو به روش نشستم.

نمیدونم چرا از لحظه ای که اومده بود یه حسی تو وجودم جوونه زد. یه حسی که نمیدونستم چیه.

می ترسیدم مستقیم تو چشماش نگاه کنم ، از حرارتی که اون دو تا چشم سیاه بهم می دادن هراس داشتم ، اما او نگاهش رو به من دوخته بود و ازم خواست که جریان رو براش توضیح بدم. من هم هر چه بود براش تعریف کردم. مهیار ابروهاش رو تو هم فرو برد ، مکثی کرد و گفت:" مطمئنی؟ مادر پرهام این کار رو کرده؟" جواب دادم:" خب آره... خودش این رو بهم گفت" مهیار جواب داد:" اما سارینا من به این موضوع شک دارم ، بهتر نیست کمی بیشتر در این باره بپرسی؟"  من که گیج شده بودم از او خواستم کمکم کنه.

اون شب مهیار پیش ما بود و پدر مثل همیشه از دیدن او شاد بود ، موقع رفتن که شد رو به من کرد و آروم گفت:" فردا بعد از کلاس باید با هم یه جایی بریم"

سرم رو تکون دادم و منتظر اومدن فردا موندم.

صبح آروم و قرار نداشتم ، خیلی زود آماده شدم و به دانشگاه رفتم ، مهیار سر کلاس بود ، پرهام هم چند صندلی عقب تر از او. نگاهش نکردم تا چشمای زیتونی رنگش من رو به خاطره هام نبره.

کلاس تموم شد و من منتظر مهیار بودم. پرهام از کنارم رد شد و گفت:" منو ببخش سارینا ... نمیخواستم اینجوری شه ... "

سرم رو برگردوندم و ازش دور شدم. با مهیار تماس گرفتم و او جزوه به دست اومد پیشم.

به خاطر تأخیرش معذرت خواهی کرد. بعد هم با ماشین او حرکت کردیم. در طول مسیر مقصد رو ازش پرسیدم و او فقط گفت:" صبر کن متوجه میشی"

  

 

جلوی در یک خانه ایستاد و گفت:" رسیدیم ، پیاده شو"

با کنجکاوی نگاهش کردم و پیاده شدم. زنگ در رو زد ،صدای خانومی اومد و ما رو به داخل دعوت کرد.  من مثل گیج ها اطراف رو نگاه می کردم ، صدای سلام مهیار من  رو به طرف خودش برگردوند، دیدن اون خانوم منو به تعجب واداشت. مادر پرهام بود.

جلو رفتم و سلام کردم. او از ما خواست که بریم بالا. اما من تشکر کردم و همونجا ایستادیم.

مهیار صحبت رو شروع کرد و گفت:" حقیقتا خانوم ارسلانی همونجوری که پشت تلفن باهاتون صحبت کردم از طرف آقا پرهام متوجه شدیم که شما براش خواستگاری رفتید ، من و سارینا حضوری اومدیم اینجا که از زبون خودتون بشنویم"

مادر پرهام که از حضور من تو زندگی پرهام بی اطلاع بود گفت:" شما...سارینا جان با پسرم رابطه داشتید؟"  خواستم جواب بدم که مهیار جای من گفت:" در حد آشنایی بله... "

مادرش ادامه داد:" پس چرا به من چیزی نگفت؟" من که از دروغ پرهام عصبی شدم گفتم:" اما پرهام می گفت شما رو در جریان قرار داده... و شما هم از قبل برای او به خواستگاری رفته بودید درسته؟"

مادر پرهام از تعجب چشمانش گشاد شده بود. من و مهیار هم منتظر شنیدن جواب بودیم.

جواب داد:" اون موقعی که پرهام به خاطر شما به بیمارستان رفته بود من به خودم می گفتم که واقعا عاشق شده ، اما چند روزی گذشت و حالش که بهتر شد من از شما پرسیدم و اون هم گفت که رابطه ای با هم ندارید و اون هم فقط یه اتفاق بود ، اما در مورد خواستگاری...خدا می دونه که من هیچ دخالتی نکردم... خودش بود که شب و روز اصرار می کرد و ازمون میخواست که برای خواستگاری بریم"

هر دو با تعجب نگاهش کردیم و پرسیدیم:" اون دختر کیه؟"

مادرش جواب داد:" اسمش مهساست... اهل اصفهانن چند وقتی میشه که خانواده اش برای زندگی به تهران اومدن" با شنیدن اسم مهسا نگاهی به مهیار کردم و او ازم خواست که چیزی نگم. از خانوم ارسلانی تشکر کردیم و خواستیم که در مورد ما چیزی به پرهام نگه.

وقتی به داخل ماشین برگشتم ذهنم پر بود از حرفهای مادر پرهام. مهیار نگاهم کرد و گفت:" هیچ فکر می کردی که پرهام خان عاشق پیشه همچین کاری باهات کنه؟"

نگاهم به دعای کوچیک آویز به آینه ماشین بود، جواب دادم:" مهیار من هنوزم باورم نمیشه... یعنی واقعا حقیقت داره؟ آخه پرهام... اون که ... حالا می فهمم شب آخری که دیدمش چرا انقدر به گوشیش نگاه می کرد و مضطرب بود... پسره ی ..."

مهیار جواب داد:" من به عنوان دوست صمیمیش دیگه حتی نمیخوام اسمش رو هم بیارم... حالا هم ناراحت چیزی نباش... باید خوشحال باشی که شخصیتش رو خیلی زود بهت نشون داد... این همون پرهامی نیست که میگفت من عاشق دختری نمیشم که خودش بهم پیشنهاد داده؟"  بعد نیشخندی زد و حرکت کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 6:41  توسط ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---